* قلبت و فکرت را با کینه ورزی نسبت به اشخاص تیره نکن . این تیرگی راه را بر دریافت شهود می بندد.
* آیا محمد بر کسانی که سالها او را تحقیر کردند و او و خاندان اش را در دره ای محاصره اقتصادی - اجتماعی کردند ، کینه گرفت،
آیا عیسی بر کسانی که تاج خار بر سرش گذاشتند و زجرش دادند کینه گرفت ،
اینان بزرگ بودند در حد کبریا وآنها کوچک چون خار.
یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸
مشارطه 1
روزها می گذرد و با قلم خود پهنه سفید زندگی ما را نقش می زند . نقش هایی گاه روشن و زنده ... و گاه خمود و تاریک . چرا ؟ آن چه برسفیدی کاغذ زندگی ما می نشیند از چیست؟ آیا یک رویداد به ذات خود بد یا خوب است ؟ یا آنچه یک رویداد را بد یا خوب می کند ، نگرش ما و طرز برخورد ما با آن رویداد است ؛ و از این جاست که یک اتفاق یکسان برای یکی می تواند فاجعه باشد ولی برای دیگری یک فرصت.
امروز مشارطه می کنم که:
همه آدم ها را مثبت ببینم و اگر عمل بدی هم از آنها بر من بود ، بازنسبت به آن عمل برخوردی کنم که ذهنم سیاه و کدر نشود و فرصتی شود برای خودسازی من.
اتفاقات روزمره را ساده و آرام نظاره خواهم بود و در گرداب سیاهی ها غرقه نخواهم شد.
غیبت از آدم ها را نه خواهم گفت و نه خواهم شنید.
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
باز باران - مجد الدین میرفخرایی
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها ایستاده
در گذرها،رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و درمشت و سیلی،
آسمان امروز دیگرنیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
از پرنده،از خزنده،از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،روز روشن.
بوی جنگل،تازه و تر
هم چو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان چرخ میزد،
چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم می سرودم“
روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوب
یگو چه می بودند
جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا
!گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
در گلستانه-سهراب سپهری
دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي ميآمد!
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم:
پي خوابي شايد،پي نوري، ريگي، لبخندي.
پشت تبريزيهاغفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد.
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم:چه كسي با من، حرف ميزند؟
سوسماري لغزيد.راه افتادم.
يونجهزاري سر راه.بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
و فراموشي خاك.
لب آبي گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟هيچ،
ميچرخد گاوي در كرت ظهر تابستان است.
سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است.
سايههايي بيلك،گوشهيي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور،
مثل خواب دم صبح و
چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت،
بروم تا سر كوه.دورها آوايي است، كه مرا ميخواند."
روان مثل رود
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
زندگی سبز سبز در جریان است ، با توهمات منفی این رودخانه هستی بخش زندگی را گل آلود نکنیم. تفکرات منفی ، نفرت و کینه و .... ( احساس می کنم حتی ذکر لغت منفی هم درست نیست) این رودخانه را چنان تیره و کدر می کند که هیچ زیبایی در آن منعکس نخواهد شد. چرا برای بیان منظورم از جمله منفی استفاده کردم ، جمله مثبت بهتراست. پس اصلاح می کنم ؛ با صاف و شفاف نگاه داشتن ذهن و باز نگاه داشتن درهای احساس برای درک این همه زیبایی بهار، زندگی زیبایی برای خودمان و اطرافیان مان بسازیم. رودخانه زیبای زندگی مان سبز و باشکوه در جریان است ، این جریان را آرام و پوینده نگاه داریم تا قطره قطره اش زیبایی چهره های اطراف آن را دوبرابر بکند.
و چه اندازه تنم هوشیار است
زندگی سبز سبز در جریان است ، با توهمات منفی این رودخانه هستی بخش زندگی را گل آلود نکنیم. تفکرات منفی ، نفرت و کینه و .... ( احساس می کنم حتی ذکر لغت منفی هم درست نیست) این رودخانه را چنان تیره و کدر می کند که هیچ زیبایی در آن منعکس نخواهد شد. چرا برای بیان منظورم از جمله منفی استفاده کردم ، جمله مثبت بهتراست. پس اصلاح می کنم ؛ با صاف و شفاف نگاه داشتن ذهن و باز نگاه داشتن درهای احساس برای درک این همه زیبایی بهار، زندگی زیبایی برای خودمان و اطرافیان مان بسازیم. رودخانه زیبای زندگی مان سبز و باشکوه در جریان است ، این جریان را آرام و پوینده نگاه داریم تا قطره قطره اش زیبایی چهره های اطراف آن را دوبرابر بکند.
اشتراک در:
پستها (Atom)