I finished Robin hood story. The story was written by Liz Austin and was simpled for bigginer in English language. The story about a young, brave and very kind boy was named robin. A man who was abandoned all wealth and comfort life in his castel and went to forest for fighting and help to poor peopel. I don't like the way that story finished. By morder of robbin. I don't understand why prince Jone must became king after he showed that he was not deserved for this position. Perhaps the life is full of this similar case. The unsuitable person for suitable situation.
جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۹۴
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴
بک گراندهای ذهنی
می اندیشم نوزاد تازه متولد شده مثل یک کامپیوتر تازه سرهم شده است، آماده است برای برنامه پذیری. کودک همراه با ژن هایش یک سری اطلاعات از قبل سیو شده را از قرون و اعصار گذشته به همراه دارد اما بر زمینه این اطلاعات یک لوحه سفیدی دارد آماده بارگذاری عقاید و افکار پس زمینه ای. افکار و عقایدی که پدر و مادر خود بر اثر آموزه های قومی و ملیتی و مذهبی شان به بچه منتقل می کنند و به نوعی لوحه فشرده ذهن بچه را مطابق آنها فرمت می کنند. کودک با این آموزه هایی که دانلودشان شان تمامی ندارد بزرگ می شود، تا دوسالگی کلی برنامه پیش فرض در ذهن اش نشسته و بعد از آن باز تا هفت سالگی همچنان تحت تاثیر بمباران دانلود این برنامه های عقیدتی-رفتاری از والدین هست. بعد از آن در مدرسه دانلود برنامه های دیگری بر فکر و ذهن طالب اطلاعاتش شروع می شود. از یک زمانی کودک اندیشیدن را آغاز می کند. یاد می گیرد که خودش تصمیم بگیرد که البته آن هم وابسته است به آموزه های دانلود شده در لوحه ذهن اش. بزرگ می شود بزرگتر. تمامی حرف زدن هایش، حرکاتش، عقایدش، تصمیم هایش تحت تاثیر آموزه های دانلود شده قبل هست. خود فرزندانی به دنیا می آورد و باز هرچه در لوحه ضمیرش دانلود شده را به کودک خود منتقل می کند. کودک او بزرگ می شود، دنیا تغییر کرده تکنولوژی مدرن آمده. یاد می گیرد از ابزار جدید استفاده کند اما با همان آموزه های بک گراندی. کی این دایره تسلسل پاره می شود؟ پاره نمی شود، شاید شعاع دایره بعضا کمی وسیع تر شود. اما پاره شدنش قدرت اندیشیدن مداوم و قوی می خواهد لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه.
یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۴
رفتار انتخابی یا رفلکسی
برای رسیدن به هر چیزی و به هر مکانی باید حرکت کرد، باید انرژی صرف کرد باید بلند شد و راه افتاد. این امر نه فقط در مورد اهداف فیزیکی که اهداف روحی و معنوی را نیز شامل می شود. اگر خواهان آرامش در زندگی هستیم، اگر خواهان عشق هستیم، اگر خواهان دوری از اضطراب و استرس هستیم باید بلند شد و در این راستا قدم برداشت. باید تلاش کرد و با مراقبه و مراقبه مراقبه، تمام لحظات را هوشیار بود.
اگر به گذر لحظه هوشیار باشیم دیگر محو رفتار نابجای دیگری نشده و حرکت رفلکسی انجام نمی دهیم. گاهی پیش می آید که وقتی به رفتارم فکر می کنم می بینم کاملا تحت تاثیر صحبت و رفتار دیگری رفلکس نشان دادم، طوری که انگار ناخودآگاه به سمت آن رفتار هدایت شدم. اگر به خودم و به لحظه و زمان و مکانی که در آن قرار دارم هوشیار باشم آنگاه سیستم اعصاب هوشیار من کنترل رفتار جسمم را در دست می گیرد و مثل یک رباط تحت کنترل محیط واقع نمی شوم. وقتی کسی با عصبانیت بهت پرخاش می کنه و تویی که چند لحظه قبل در آرامش بودی ناگهان منفجر می شوی این رفلکسی واکنش نشان دادن است یعنی کنترل رفتارمان در اختیار منبعی خارج وجودمان بوده. اما اگر به وجود خودمان در لحظه هوشیار باشیم نباید سریع و آینه وار عمل کنیم. در آن صورت حتی اگر خشمگین بشویم هم در واقع انتخاب خودمان بوده است.
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۴
بازایستادگی
احساس می کنم در پوست گردویی خودم را محبوس کرده ام که باید شکسته شود. رخوت و سکونی با بازنشستگی به سراغم آمده که باید از بین برود. از اجتماع بریده شدم، انگار اون کار ثابت هفت صبح تا چهار بعدازظهر بالانس زندگی ام بود و با تمام شدن اش من هم به انتها رسیدم. این تاثیر کار یکنواخت کارمندی است که خلافیت و نوآوری را در آدم می کشد. هر روز مثل هم برو و بیا و در طول یک زمان ثابت یک سری کار ثابت را انجام بده. هر روز و هر روز تا برسی به انتهای مسیر، بعد هم بازنشسته. برو بشین توی خونه و با حقوق بازنشستگی ات باقی ظرف زندگی ات را پر کن. این طلسم باید شکسته شود. خلاقیت، جوهره زندگی است باید ایستاد و با ذهنی خلاق مسیرهای جدید برای زنده بودن یافت، باید از روزمرگی فاصله بگیرم و دنبال مسیرهای نو برای زنده بودن باشم.
چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۴
کشتی وجود
به مراسم گرامی داشت چهلمین روز درگذشت مادری دعوت شدم. در سالن حدود دویست آدم، آشنا و ناشنا هستند. بعضی ها از اقوام نزدیک و بعضی غریبه. نمی دونم نام علمی این سندروم چیست، اما حس می کنم به نوعی در اجتماعات شلوغ بی دست و پا می شوم. به نظر خودم رفتارم غریب و غیر عادی می شود. آیا ناشی از خجالتی بودنم است؟ صفتی که از بچگی همراهم بوده. الان که به اون موقع فکر میکنم می بینم در حد بیماری شدید خجالتی بودم. هرچند حالا خیلی بهترم. اما در جمع های شلوغ و غریبه گیج می شوم انگار لحظاتی هنگ می کنم. گاهی در حرف زدن حتی عنان کلمات از دستم در میرود؛ یا کلمه ای به ذهنم نمی آید یا کلمات بی اراده بر زبانم می آید. انگار بر گفتارم تسلطی ندارم. البته اینهایی که می گویم در حد خیلی ظریف و نامحسوس هست و شاید فقط خودم متوجه می شوم.
شاید فوبیای تجمع و شلوغی دارم. در جمع های کم تعداد این مشکل را ندارم، راحت برخورد می کنم، راحت حرف میزنم و ابراز عقیده می کنم. اما در مهمانی های بزرگ نه. آیا خجالتی و کم اعتماد به نفس هستم.
چقدر زیباست در همه ی لحظات بر خویشتن مسلط بودن. خویشتن داری، لغتی که بارها و بارها شنیده ام اما عمق کلمه را الان درک می کنم. خوشا به حال آنهایی که در همه ی لحظات در ناراحتی، در خشم، در شادی، در مهمانی ها همیشه و همه جا خویشتن دارند؛ به حضور خود آگاهند. در اجتماعات شلوغ چون قایق بی سرنشین وانهاده به امواج نیستند بلکه به کشتی وجود خود آگاهی دارند و سکان اش را در دستان دانا و توانای خود نگه می دارند.
سهشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۴
قلم و دفتر
روزگاری نوشتن برایم مثل نفس کشیدن بود؛ هر وقت دلم از آدم و عالم می گرفت فورا خودکار را برمی داشتم و تمامی اندوه تلنبار شده ی قلبم را در قالب کلمات بر سپیدی کاغذ می نشاندم. می نوشتم و می نوشتم. متن ها غالبا گنگ و اشاره وار بود اما سبکم می کرد. گویی این جوهر خودکار نبود که بر صفحه کاغذ می نشست بلکه سیاهی انباشته شده ی درونم بود که از نوک خودکار مفری به بیرون می جست. کم کم سبک می شدم، خالی می شدم و در نهایت دیگر نه اندوهی می ماند و نه تشویشی. هرچه بود آرامش بود و سبکبالی.
دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۴
خط خاطرات
بعد از گذشت سالیان دراز عمر اکنون در جایی ایستاده ام که گاهی بخودم می گم؛ اگه الان زمان شروع ورودم به اجتماع بود با آنهایی که در صفحه زندگیم نقش منفی نهادند چگونه برخورد می کردم؟ از همان ابتدا حذف شان می کردم ؟ برخورد متفاوتی با آنها داشتم؟ از مسیر دیگری می رفتم تا اصلا زمینه آشنایی پیش نمی آمد؟ و ....
اما در این صورت آیا این منی که الان اینجا ایستاده همین آدمی بود که الان هست. آیا من ملغمه ی همین تجربیات نیستم؟ اگر همه آدم هایی که زیبا و یا زشت در صفحه سپید زندگی ام نقش نهادند، نبودند؛ آنوقت مطمئنن این منی که الان نشسته و این سطور را می نویسد دیگر این آدم نبود. هم روحیه هاش دیگر بود و هم حتی ظاهرش. منی که الان خودم را آنقدر دوست دارم که حتی به بهتر شدن گذشته اش می اندیشد از همین تجربیات ساخته شدم با همین آدم های خوب یا بد، با آنها ساخته شدم.
اگر نبودند آدم بهتری بودم؟ خوشبخت تر بودم؟ نمی دونم اما این را می دونم که الان خودم را در حدی که باید، دوست دارم. پس بگذار آنها هم در خط خاطره بمانند و به حذف شون فکر نکنم.