چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۴

کشتی وجود

به مراسم گرامی داشت چهلمین روز درگذشت مادری دعوت شدم. در سالن حدود دویست آدم،  آشنا و ناشنا هستند. بعضی ها از اقوام نزدیک و بعضی غریبه. نمی دونم نام علمی این سندروم چیست، اما حس می کنم به نوعی در اجتماعات شلوغ بی دست و پا می شوم. به نظر خودم رفتارم غریب و غیر عادی می شود. آیا ناشی از خجالتی بودنم است؟ صفتی که از بچگی همراهم بوده. الان که به اون موقع فکر میکنم می بینم در حد بیماری شدید خجالتی بودم. هرچند حالا خیلی بهترم. اما در جمع های شلوغ و غریبه گیج می شوم انگار لحظاتی هنگ می کنم. گاهی در حرف زدن حتی عنان کلمات از دستم در میرود؛ یا کلمه ای به ذهنم نمی آید یا کلمات بی اراده بر زبانم می آید. انگار بر گفتارم تسلطی ندارم. البته اینهایی که می گویم در حد خیلی ظریف و نامحسوس هست و شاید فقط خودم متوجه می شوم.
شاید فوبیای تجمع و شلوغی دارم. در جمع های کم تعداد این مشکل را ندارم، راحت برخورد می کنم، راحت حرف میزنم و ابراز عقیده می کنم. اما در مهمانی های بزرگ نه. آیا خجالتی و کم اعتماد به نفس هستم.
چقدر زیباست در همه ی لحظات بر خویشتن مسلط بودن. خویشتن داری، لغتی که بارها و بارها شنیده ام اما عمق کلمه را الان درک می کنم. خوشا به حال آنهایی که در همه ی لحظات در ناراحتی، در خشم، در شادی، در مهمانی ها همیشه و همه جا خویشتن دارند؛ به حضور خود آگاهند. در اجتماعات شلوغ چون قایق بی سرنشین وانهاده به امواج نیستند بلکه به کشتی وجود خود آگاهی دارند و سکان اش را در دستان دانا و توانای خود نگه می دارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر